25 اردیبهشت 1387
تصویر اعتیاد در سینمای ایران
فرق میان فدریکو فلینی و ایرج قادری
دکتر کاوس باسمنجی
حتماً شنیدهاید که بعضی از آدمها ذاتاً بداقبالاند و گهگدار بیهیچ قصور و تقصیری، از حقوق حقه خود بینصیب میمانند. بسیاری از خبرگان، جان مینارد کینزِ بریتانیایی [1946-1883] را تاثیرگذارترین اقتصاددان قرن بیستم میدانند. از بخت بد کینز، اهدای جایزه نوبل در رشته اقتصاد در سال 1968 و سالها پس از مرگ او باب شد و دست کینز، به رغم همه شایستگیهایاش از این افتخار بزرگ کوتاه ماند. تصور میکنم همین حکم در باره بهروز وثوقی و نقشآفرینیاش در فیلم گوزنها [مسعود کیمیایی، 1354] صادق باشد. سیمرغ بلورین ایفای نقش اول در دهه 1360 و پس از بازنشستگی بهروز وثوقی پدید آمد و این تاخیر تاریخی باعث شد «سیّد» فیلم گوزنها، که شاید سرشناسترین معتاد هنرهای سمعی و بصری ایران باشد، بیهیچ جایزهای و لوح یادبودی وارد موزه سینمای ایران شود.
در سیوسه سالی که از عمر گوزنها میگذرد، معتاد به یکی از شخصیتهای محبوب سینمای ما بدل شده و سینمای ایران آنچه را که سه دهه پیش ناخواسته از بهروز وثوقی دریغ داشت، امروز به تمامی جبران کرده است. از سال 1382 تا به امروز، بهرام رادان دوبار و باران کوثری یک بار، برای ایفای نقش معتاد در فیلمهای شمعی در باد [پوران درخشنده، 1382]، سنتوری [داریوش مهرجویی، 1385] و خونبازی [رخشان بنیاعتماد، 1385] از جشنواره فیلم فجر سیمرغ بلورین گرفتهاند. البته معتادان سیمرغنگرفته در رسانههای شنیداریدیداری کشور ما بسیارند و سرشناسترینشان، احتمالاً زوج هنری آتقی [جواد گلپایگانی] و علیآقا [محمود دینی] در مجموعه تلویزیونی «آینه عبرت» بودند که، به جای اثرگذاری دراماتیک بر بیننده، خاطره چیچو و فرانکو یا دین مارتین و جری لوییس را در ذهن مخاطب زنده میکردند.
×××
اگر اشتباه نکنم، داستان اعتیاد و قاچاق مواد مخدر در سینمای پس از انقلاب اسلامی با فیلم تاراج [ایرج قادری، 1364] آغاز شد و بیشتر فیلمهایی که در طول پانزده سالِ بعد از این نقطه شروع ساخته شدند، به نحوی از انحاء راه تاراج را ادامه دادند: اعتیاد محصول توطئه اشرف پهلوی یا دستپخت سازمانهای جاسوسی و مافیایی بیگانهای است که فکر و ذکری جز منحرف کردن جوانان ما از راه راست ندارند؛ اعتیاد را با نصب یک عدد قاچاقفروش خردهپا در پیچ سر کوچه دبیرستانهای پسرانه میشود اشاعه داد؛ معتاد بر دو نوع است: مرفه بیدردِ نیاوراننشینِ وابسته به طبقه حاکمه، که خوشی زیر دلاش زده و فقیرِ ذلیلِ بیسواد پایینشهری گرسنه، که از سر ندانمکاری و ناآشنایی با بدیهای مواد به دام اعتیاد میافتد؛ و قاچاقچی دو مدل بیشتر ندارد: مدل کادیلاکسوارِ شمالشهری کراواتزدهی متصل به جواسیسِ آن سوی مرز و مدلِ پاپتی موتورسوار جیرهخور چاقوکش.
ظاهر امر گواهی میدهد که در هفتهشت سال اخیر، فیلمسازانی که دغدغههای اجتماعی در سر دارند، مثل مهرجویی و بنیاعتماد، کوشیدهاند این حلقه بسته را بشکنند و از زاویههایی دیگر به معتاد و اعتیاد نگاه کنند. دو فیلم تحسینشده و جایزهگرفتهی سنتوری و خونبازی، تازهترین نمونههای این تلاش – و با اجازهتان میخواهم ادعا کنم، تلاش ناکام – است برای شکافتن پوسته سطحی آسیبشناسی اعتیاد و نفوذ به عمق این بیماری اجتماعی. قیاس مسعود شامحمدی، کارگردان آینه عبرت، با مهرجویی یا بنیاعتماد، ظاهراً معالفارق و حتی بیادبی در حق مفاخر هنر ایران است ولی باید عرض کنم که وقتی پیرایههای هنری و ظرایف فنی سنتوری و خونبازی را کنار میزنیم، که هیچیک بهترین اثر سازندگانشان نیستند، بدبختانه باز رگههای سطحینگری و رمانتیسیسم آبکی آینه عبرت یا تاراج از زیر هویدا میشود.
سنتوری و خونبازی همان چیزی را نشان بیننده میدهند که اسلاف کماستعدادترشان نشان میدادند: آخر خطِ بچهپولدارهایی را که کارشان مستقیم و سرراست و بیتوقف در ایستگاههای میانی جاده طولانی اعتیاد، به سنگینترین نوع اعتیاد ختم شده. علی بلورچی [بهرام رادان] جوانی حساس، هنرمند و متعلق به خانوادهای متمول است که با طایفه خود سر سازگاری ندارد. سارا [باران کوثری] دختری است خارجدیده، از خانوادهای مالدار اما فروپاشیده و پرمشکل. هر دو به هرویین معتادند. نمیدانیم که اعتیادشان چطور آغاز شده و چگونه به این درجه از شدت رسیده و برای توضیح آنچه بر سرشان آمده، بهناچار باید به نظریه «رفیق بد و زغال خوب» بسنده کنیم. کمحرفی فیلمساز و ناآگاه ماندن ما از سازوکارهای پیدایش و پیشرفت اعتیاد، فصل مشترک آینه عبرت و فیلمهای واقعگرایانه نوپدیداند.
سنتوری و خونبازی از جمله آن فیلمهاییاند که لقب واقعگرا را یدک میکشند اما واقعگرایی با ترساندن مخاطب و الزام او به سرجنباندن و اظهار تاسف و تکرار زیرلبی «نچنچنچ» فرق دارد. در سنتوری، شاهدیم که علی بلورچی با رعایت آداب کامل هرویین تزریق میکند و یاد میگیریم که از فیلتر سیگار میتوان صافی خلقالساعه هرویین درست کرد. خیال میکنم اگر مقررات ممیزی وزارت ارشاد اجازه میداد، مهرجویی برای اثرگذاری بیشتر، شیوه مرضیه کیسه را هم، که در آن هرویین را داخل بیضه تزریق میکنند، به تماشاگر آموزش میداد. در خونبازی، سارا جلوی چشم ما لوله در سوراخ بینیاش میگذارد و ما سه ثانیه بعد میآموزیم که قاچاقفروشهای بیانصاف سر پل تجریش، بعضی وقتها به جای جنس اعلا خاک به مشتری نگونبخت قالب میکنند.
واژگان و تکیهکلامهای سیمرغگرفتگان سنتوری و خونبازی نیز همین برداشت از واقعگرایی را به همراه دارند. علی بلورچی به پدرش میگوید «یه امشبو با فقیرفقرا سر کن، یه حالی کنیم. زنگ میزنم یه دافِ اسمییَم بیاد» و سارا از دوستاش مانی میپرسد «وزنییَم داره یا فقط گِلهای میده؟» چون بعید میدانم که غرض اصلی مهرجویی یا بنیاعتماد پراکندن اصطلاحات عامیانه روسپیگری یا آموختن واحدهای مختلف فروش هرویین به مخاطبِ اغلب جوان بوده، پس لاجرم باید نتیجه بگیرم که این لحن و لهجه برای تغلیظ مایه واقعگرایی به فیلم افزوده شده.
×××
برقراری تعادل میان بیان واقع در آثار هنری و سقوط به ورطه عامهپسندی کار فوقالعاده دشواری است و به راه رفتن بندبازان روی طناب نازک سیرک میماند – علیالخصوص هنگامی که برای پیشگیری از خمیازه کشیدن مخاطب، بهناچار باید کمی اغراق و درشتنمایی چاشنی اثر هنری کرد و بهویژه وقتی پای پدیدهای مانند اعتیاد در میان باشد که واقعیت و ذات آن بسیار ملالآورتر از آن چیزی است که در سیما و سینما به دیدناش خو کردهایم. دوروبر تهران ولایتی هست به نام سلطانآباد که از در و دیوارش معتاد میجوشد؛ معتادانی که از جنس معتادان سنتوری و خونبازی نیستند. سری به سلطانآباد بزنید تا ببینید که اعتیاد قاعدهای از قواعد زندگی است، نه استثنایی ترسآور. بچه در کنار منقل به دنیا آمده، بغل گاز پیکنیکی بزرگ شده، برای در آوردن خرج اعتیاد خودش و بابایاش جنس میفروشد و دمِ غروب از داروخانه سرنگ میخرد تا خودش را بسازد. همه چیز هم برای همه اهالی و سکنه عادی است و دستکم دو نسل است که این سیر و سلوک را برای کسری از جمعیتشان گریزناپذیر میدانند – همان طور که برای مادربزرگهای ما عجیب نبود که از هجده نوزادشان، دوازدهتایاش در سن زیر یک سالگی بمیرند.
اعتیاد، آنی نیست که در سیما و سینما نشانمان میدهند. کاش بود، ولی نیست. کمتر از ده درصد معتادان ایران معتاد پرخطر طبقهبندی میشوند، شبها روی کارتن میخوابند یا ایدز ناشی از تزریق دارند. جمعوجور کردن اینها یا جلوگیری از به این روز افتادنشان، از قضا، کار بالنسبه آسانی است. واقعیت تلخ اعتیاد، همسایه یا همکار آبرودار ماست که بیسروصدا به سراشیبی افتاده و روزی سر از ته خط در خواهد آورد و چون ماجراهای اعتیاد امروزش آنقدر هیجانآور یا دراماتیک نیست که رونقی به گیشه سینما بدهد، کسی فیلماش را نمیسازد. واقعیت اعتیاد، صرفاً نمایش علنی کشیدن وافور یا تزریق هرویین نیست؛ همانگونه که واقعیت فحشا، برهنگی نیست.
شبهای کابریا [فدریکو فلینی، 1957] داستان زندگی – یا بهتر است بگوییم تکهای از زندگیِ مصیبتزده – زنی سادهلوح و تنفروش است به اسم کابریا سکارلی و قلهای است از قلههای رفیع واقعگرایی در سینما؛ فاجعه زندگی کابریا همه مولفههای تراژدیهای کلاسیک یونان را دارد، بیآنکه استاد فلینی برای بازنمون فاجعه ذرهای از عفت و حیا عدول کرده باشد. شاید اگر امروز از کارگردانی آمریکایی بخواهند شبهای کابریا را باز آفریند، نتیجه فیلمی بسیار «واقعی»، پرفروش و قطعاً لبریز از صحنههای هرزهنگارانه از آب در آید – و البته بیست سال دیگر هیچکس اسم فیلم را هم به خاطر نخواهد آورد، چه رسد به آنکه ناماش در عالم هنر واقعگرا جاودانه شود.
