Nose Job in Iran; Again

7 خرداد 1387

 

شِرِک، رضا رشیدپور، دماغ و مثلث شیشه‌ای

 

دکتر کاوس باسمنجی

basmenjik@paad-econ.com

 

در آغاز قرن بیستم میلادی، اوضاع دارو و غذا در ایالات متحد آمریکا بدجوری قمر در عقرب بود. در طول دو دهه، شیمی‌دانی به اسم دکتر هاروی وایلی، که کار آکادمیک آسوده‌اش را در دانشگاه پرآوازه‌ی پوردو ول کرده و به وزارت کشاورزی آمده بود، مدارک و اسناد خدشه‌ناپذیری دالّ بر فضاحت و ناسالم بودن وضع صنایع غذایی و دارویی آمریکا گرد آورده بود. بیست سال آزگار کوشیده بود به کمک هر کس که فکرش را بکنید – از انجمن تازه‌تاسیس بانوان روشنفکر تا سازمان ذی‌نفوذ نظام پزشکی آمریکا – جلوی ادامه کج‌روی و آسیب به سلامت شهروندان را بگیرد. ده‌ها بار گزارش‌ها، تحلیل‌ها و درخواست‌های‌ دکتر وایلی در دولت، کنگره و سنا به در بسته و گوش ناشنوا خورد. حول‌وحوش سال 1904 میلادی، دکتر وایلی که همکاران به لقب جنگ‌جوی خستگی‌ناپذیر سرافرازش کرده‌ بودند، خسته شده بود و داشت به این نتیجه می‌رسید که زندگی حرفه‌ای‌اش بر باد فنا رفته و از هیچ‌کس، مطلقاً هیچ کس، برای بهبود حال‌وروز سلامت شهروندان کاری ساخته نیست.

دست‌کم دو نفر از اهل قلم و رسانه بودند که این طور فکر نمی‌کردند. آقای آپتون سینکلر، که مهاجری از اهالی لیتوانی بود، یافته‌های و مشاهده‌های خودش را از کثافت‌کاری‌های صنعت کشتارگاهی و کارگاه‌های فرآوری مواد غذایی آمریکا در کتابی داستانی به نام «جنگل» به رشته تحریر کشید. سه ماه نشده، جنگل حدنصاب فروش‌ کتاب را در حدفاصل دو اقیانوس‌ اطلس و آرام در هم شکست. اوضاع صنعت دارو هم از کالبدشکافی بی‌نصیب نماند. روزنامه‌نگاری به اسم ساموئل هاپکینز آدامز مجموعه مقاله‌های «کلاه‌برداری بزرگ آمریکایی» را در مجله معروف کولییر نوشت و پته تقلب‌ها و دغل‌کاری‌های سازندگان و فروشندگان داروهای بی‌اثر و خطرناکی را که با مجوز رسمی تولید و عرضه می‌شدند، ‌روی آب ریخت. آشوبی در افکار عمومی آمریکا به پا شد. دکتر وایلی از افسردگی در آمد، فضا را مساعد یافت و پیش‌نویس نخستین قانون نظارت بر غذا و دارو را به دست روسای‌اش داد. اعضای کنگره و سنا، زیر فشار افکار عمومی، به روابط دیرینه و جان‌جانی خود با صاحبان صنایع بزرگ پشت پا زدند و قانون نظارت بر غذا و دارو را، که الان خیلی‌ها صاف‌وساده و کوتاه به آن قانون وایلی می‌گویند، تصویب کردند. در سی‌ام ماه ژوئن سال 1906 میلادی، تئودور روزولت، رییس جمهور وقت آمریکا قانون را توشیح کرد. امروز در درس تاریخ معاصر ایالات متحد، به دانش‌آموزان دبیرستانی آمریکا یاد می‌دهند که دکتر وایلی، آپتون سینکلر و ساموئل آدامز قهرمانان ملی کشورشان هستند.

 درست یکصد سال بعد، مایکل مور، مستند‌ساز و فتوژورنالیست برنده جایزه اسکار، پیه دردسرها و تهمت‌ها را به تن‌اش مالید، دوربین‌اش را روی دوش‌اش گذاشت و فیلم سیکو را ساخت تا مانند پیشینیان افتخارآفرین‌اش به یاری شهروندانی بیاید که سازمان‌های بیمه‌گر و پزشکان پول‌پرست آمریکایی ابتدایی‌ترین حقوق سلامت‌شان را زیر پا له می‌کنند. اگر در دوسه سال آینده تغییری مثبت در کردوکار نظام سلامت آمریکا اتفاق بیفتد، سهم مایکل مور از دانشمندان دانشگاه‌های هاروارد و جانزهاپکینز، که ضعف‌ها و کاستی‌های بهداشت و درمان کشورشان را با دقت و وسواس بسیار تحلیل کرده‌اند، کمتر نخواهد بود؛ چه بسا بی‌حضور رسانه‌های همگانی در صحنه، موشکافی‌های دقیق علمی همچنان در کنج کتاب‌خانه‌ها می‌ماند و خاک می‌خورد. این رسانه، رسانه مسوول، است که می‌تواند غامض‌ترین یافته علمی را به مطالبه‌ای عمومی و دستورکاری همگانی بدل کند.

×××

شنبه شب، چهارم خردادماه 1387، موضوع برنامه مثلث شیشه‌ای بحث داغ جراحی زیبایی بینی بود و از بد حادثه بنده‌ی حقیر میهمان تلفنی برنامه بودم. تا جایی که من خبر دارم، ظاهراً اول‌اش قرار بود مثلث شیشه‌ای این داستان را حلاجی کند که بالاخره از بین سه گروه جراحان متخصص زیبایی، گوش‌، گلو و بینی و متخصصان جراحی فک‌وصورت کدامیک صلاحیت و حق جراحی زیبایی دماغ من و شما ساکنان ایران‌زمین را دارد. ولی متاسفانه آخرش، مثل خیلی از جاهایی که سروکله من پیدا می‌شود، بحث سر از یک جای دیگری در آورد و از قضا این یک جای دیگر، همان‌جایی بود که برای من خیلی مهم‌تر است از کوچک و بزرگ کردن ابزاری که معتقدم وظیفه‌اش یاری رساندن به دم و بازدم طبیعی است و نه در آوردن چشم دخترِ خاله‌فخری، که هفته پیش رفته و گونه کاشته.

یکی از دو محور اصلی بحث، به گمان من، این بود که رسانه‌ها تا به کجا حق یا وظیفه شکافتن مسایل مرتبط با پزشکی و سلامت مردم را دارند. میهمان برنامه، که خود پزشکی عالی‌مقام و محترم است، تاکید می‌کرد که اگر تخلفی از صاحبان حرف پزشکی سر بزند، نباید پای موضوع را به رسانه‌ها کشید و این نهادهای قضایی و انتظامی ناظر بر حرفه طب هستند که باید بی‌سروصدا و بدون حضور رسانه‌ها قضیه را داوری کنند. مجری برنامه، آقای رضا رشیدپور، طبعاً و به عکس، پا می‌فشرد که رسالت ذاتی رسانه‌ها درست همین است که تخلف‌ها و کژکاری‌هایی از این دست را در معرض دید افکار عمومی بگذارند. استدلال میهمان برنامه چنین بود که علنی کردن تخلف‌های بسیار کم‌شمار گروه پزشکی، حاصلی جز بی‌اعتمادی شهروندان به پزشکان نخواهد داشت و این خطر هست که با کمرنگ شدن این علقه‌ی اعتماد، بیماران از مراجعه به پزشک و جست‌وجوی درمان بهراسند و دردها و بیماری‌های‌شان را پیش خودشان نگه دارند و شاید، از سر این بی‌اعتمادی، هر روز بیماری‌شان سخت‌تر و پیچیده‌تر شود.

در مقام پاسخ باید گفت که کم‌اعتمادی به پزشکان یا ترس از عملیات درمانی، تنها یکی از ده‌ها عامل تاثیرگذار بر رفتار جست‌وجوی درمان است و تاثیرگذارترین آنها نیست. موانع مالی، فیزیکی و جغرافیایی دسترسی به خدمات بهداشتی و درمانی هم بر رفتار جست‌وجوی درمان تاثیری عمیق و جدی دارند اما سطح سواد سلامت مردم و میزان آگاهی آنان از حقوق شهروندانی‌شان است که تعیین‌کننده اصل‌کاری مراجعه بیشتر یا کمتر به پزشک و بیمارستان است. در کشور انگلستان، که همه مردم به یکسان تحت پوشش خدمات بهداشتی و درمانی‌ رایگان‌اند، کم‌سوادان شش برابر کمتر از تحصیل‌کردگان، از جراح تقاضای جراحی تعویض مفصل سر ران یا زانو می‌کنند.

این سر جای خود، ولی آیا رسانه‌ای کردن تخلف یک پزشک خلاف‌کار، که قطعاً استثنایی است بر رفتار عالمانه و بشردوستانه‌ی ده‌هاهزار طبیب درست‌کار، تخریب وجاهت صنف در انظار اهالی ایران است؟ جواب من این است اگر نشریه‌ای زرد، که به هر موجب و دلیلی کینه‌ای از صنف پزشکی به دل دارد و مثلاً هوادار زالودرمانی تجربی است، مردم را تحریک کند که شخص معینی به اسم دکتر کاوس باسمنجی دواساز، در زیرزمین خانه‌اش بساط سقط جنین راه انداخته و ایهاالناس، حواس‌تان باشد، دکتر جماعت همه از این قماش‌اند، باید جلوی این تعمیم ناجوانمردانه و تخریب چهره آدمیانی اغلب شرافت‌مند را گرفت؛ هر چند این باسمنجی بدذات واقعاً مرتکب آن کار زشت شده باشد. پرونده این باسمنجی را باید به قوه قضاییه و نظام پزشکی سپرد تا حسابی از خجالت‌اش در بیایند.

البته فرق است بین ردیابی فرد نگون‌بختی که آگاهانه یا ناآگاهانه قانون را زیر پا گذاشته و حالا گرفتار قوه قضاییه شده، با علت‌یابی خطاهایی که هر روز خدا تکرار می‌شوند و شاید در بروزشان هیچ قانونی هم زیر پا گذاشته نشده باشد. طلاق، فصل مشبعی از قانون مدنی کشور ما را به خود اختصاص داده و تک‌تک طلاق‌هایی که در ایران رخ می‌دهند، با رعایت جزء‌ به‌ جزء ضوابط قانونی اجرا می‌شوند. اما اگر به ما خبر بدهند که از هر صد صیغه عقد دائمی که پارسال در چنین روزی جاری شده، عمر سی‌تای‌اش به جشن نخستین سالگرد ازدواج نرسیده و در سیصدوشصت‌وپنج روز گذشته به جدایی انجامیده، هیچ‌کدام‌مان نخواهیم گفت به ما چه، قانون که زیر پا گذاشته نشده. طلاق یا هر پدیده‌ی ناخوشایند دیگری، از حد معینی که گذشت، قانونی باشد یا غیرقانونی، به چشم آسیب و عارضه نگاه‌اش خواهیم کرد و در سیر بروز آن سراغ چیزی را خواهیم گرفت که علما سبب‌شناسی خطای سیستمی نامیده‌اندش.

بعید می‌دانم آدم سلیم‌العقلی پیدا بشود که ادعا کند نظام سلامت ما از هر عیب و نقصی بری است و همه اجزا و بخش‌های آن صاف و مستقیم به راه رستگاری می‌روند. خطاهای مکرر و عارضه‌های مزمن در سامانه بهداشت و درمان ایران بسیارند و اگر بر خطایی یا عارضه‌ای انگشت بگذاریم که پزشکی یا داروسازی یا مامایی یا پرستاری در آن نقش داشته، با این هدف که ریشه‌ی سیستمی – و نه فرد مرتکب – را بیابیم، خدمتی شایسته به اهالی این دیار، از جمله صاحبان حرف پزشکی، کرده‌ایم.

×××

رسانه‌ها برجسته‌ترین نمود و گاهی پرسروصداترین نمود نهادهای مدنی جامعه‌اند و به خاطر همین صدای بلندشان، بعضی وقت‌ها کارهایی ازشان ساخته است که از دولت، با آن لحن آرام و متین‌اش بر نمی‌آید. علاوه بر این، دولت – به معنای قوای سه‌گانه – حتی در جاهایی که سال‌هاست برای کوچک و چابک‌ کردن‌اش تلاش می‌کنند، موجودی است جسیم و کندرو که یک سر دارد و هزار سودا و شاید خیلی از کارها را نتواند با سرعت و کارآمدی من و شما شهروندان دلسوز به انجام برساند. وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی خودمان، اگر همه کارکنان‌اش – از وزیر تا دربان دم در ساختمان وزارتی –  از امروز تا پایان عمر کابینه فعلی، روزی بیست‌وپنج ساعت کارکنند شاید بتوانند فقط یک قلم، برنامه عظیم پزشک خانواده و بیمه روستاییان را به سامان آورند و در این میان و با این سر شلوغ، از خیلی کارهای واجب دیگر باز بمانند. این کارهای بر زمین مانده‌‌ی از روزگار قدیم‌اند که رسانه‌ها باید با یاری جستن از صاحب‌نظران دولتی و غیردولتی موشکافی‌شان کنند و برای مردم توضیح‌شان دهند.

همه آدم‌ها این‌طور خیال نمی‌کنند. پس از پایان برنامه شنبه شب مثلث شیشه‌ای، یکی از دوستان فرهیخته به من تلفن زد و گفت حرف‌هایت درست بود ولی جای گفتن‌اش آنجا نبود. پرسیدم چرا. جواب داد چون مردم این چیز‌ها را نمی‌فهمند. از شدت تعجب داشتم سکته می‌کردم. گفتم پنج اشکال اساسی در حرف‌ات هست. اول اینکه مردم، خود ما و همسایه‌های‌مان هستیم و من و تو و داداش‌ام‌اینا چیزی غیر از مردم نیستیم. دوم اینکه چه کسی این حق را به ما داده که چون شش جلد بیشتر از همسایه‌مان کتاب خوانده‌ایم، دیگران را عوام کالانعام فرض کنیم. سوم اینکه چطور وقتی مردم از جیب‌شان پول جراحی دماغ می‌دهند، اسم‌شان خریدار آگاه مختار است ولی وقتی می‌خواهند پرسش‌گری کنند، عارضه نافهمی و کندذهنی دامن‌گیر‌شان می‌شود. چهارم اینکه اگر همسایه من چیزی را کمتر از من می‌داند، مقصر من‌ام که حق همسایگی را به جا نیاورده‌ام و دانسته‌های خودم را به او یاد نداده‌ام. پنجم اینکه نگاه تو مال دوران ارباب و رعیت است، نه دهه اول هزاره سوم.

شهروند معاصر، رای‌دهنده‌یِ هوراکشِ منفعلی نیست – و نباید باشد – که صرفاً هر چهار سال یک‌بار برگه‌ای به درون صندوقی بیندازد. شهروند معاصر، واحد تشکیل‌دهنده سرمایه اجتماعی ماست و نه فقط حق بلکه وظیفه‌اش این است که از مقولات مهم دنیای اطراف خودش هر چه بیشتر بداند. و این بیشتر دانستن به معنای بلفضولی و در پوستین دیگران افتادن نیست و چه مقوله‌ای بالاتر و والاتر از دل‌وروده نظام سلامت، که در سپهر سیاست‌گذاری اجتماعی نظیری برای آن نمی‌توان یافت. اگر این دل‌وروده به نفخ مزمن یا سرطان مبتلای‌اند، اوج ساده‌اندیشی است که تصور کنیم درد را می‌شود پشت درهای بسته و در جلسه‌های «کارشناسی» حل و فصل کرد که اگر پشت در بسته چیزی حل شدنی بود، امروز مساله‌ای برای حل شدن بر جا نمانده بود. کالبدشکافی قصه پرغصه جراحی دماغ، از اعتبار صنف پزشکی پیش روی شهروندان نخواهد کاست؛ یادشان خواهد داد تا سره و ناسره، اصل و بدل را از هم باز شناسند.

×××

دیگر محور بحث مثلث شیشه‌ای، بالطبع، خود عضو شریف دماغ و زیباسازی آن بود. این که کدام متخصصی مجاز به جراحی زبیایی بینی است، از علایق من نیست. روانکاوی میل جمعی و تب ناگهانی خوشگل‌سازی به زور تیغ را هم به اهل‌اش می‌سپارم. دغدغه من سرمایه هنگفتی است که هر سال در بازار مکاره عملیات جراحی زیبایی بینی به گردش می‌افتد و از جیب متقاضیان خوشگل شدن به گاوصندوق پزشکان جراح سرازیر می‌شود. پیش‌فرض‌ام هم این است که در طول هیچ‌یک از این جراحی‌ها کوچکترین تخلف پزشکی رخ نمی‌دهد و رضایت آگاهانه واقعی از متقاضی جراحی گرفته می‌شود.

بازار، به مفهوم اقتصادی آن، فی‌نفسه چیز بدی نیست و راست‌اش را بخواهید خود من از هواداران پروپاقرص بازارهای رقابتی بی‌نقص هستم و باور دارم که نظام بازار رقابتی بیش از هر سازوکار اقتصادی دیگری، به سلائق و انتخاب‌های فردی آدم‌ها احترام می‌گذارد و در آن، قیمت کالاها و خدمات، بازتابی است از کیفیت و هزینه‌ی اجزای به کار رفته در جنس، علاقه خریدار آگاه به خرید و اشتیاق فروشنده به تولید و اگر این چرخ روان بچرخد، سطح تولید ملی را بالا و بالاتر خواهد برد و به ارتقای رفاه عمومی یاری خواهد رساند. همه کسانی که در زنجیره‌ی تولید تا مصرف نقشی داشته‌اند، به نسبت نقش‌شان و حجم سرمایه‌گذاری‌شان، از این داد و ستد منتفع خواهند شد: شما یک دستگاه اتومبیل می‌خرید؛ سازنده تایر، موتور، روکش صندلی، شمع، برف‌پاک‌کن، باتری، پخش صوت و صدها نفر دیگر از این بده‌بستان ساده سود می‌برند.

در نگاهی گذرا، چنین به نظر خواهد آمد که در بازار جراحی زیبایی دماغ، شروط حصول بازار رقابتی بی‌نقص حاضر و ناظراند: خریدار زیر جبر و فشار به دنبال خرید خدمت نیامده و با رضا و رغبت برای چیزی که می‌خواهد پول می‌دهد، فروشنده خدمت، آزادانه و بدون برنامه‌ریزی دولتی مهارت خود را به مصرف‌کننده می‌فروشد و در این میان پول جابه‌جا می‌شود و این مبادله، رضایت خاطر – و در اصطلاح اقتصادی، سطح رفاه – هر دو طرف معامله را به یکسان بالا می‌برد.

ظاهر امور، گاه گول‌زننده‌اند و حرف اصلی من این است که هزینه جراحی‌های زیبایی در کشور ما، سرمایه‌گذاری‌های به کار رفته در کسب مهارت جراحی زیبایی را خوب بازتاب نمی‌دهند و از آن بدتر، به خیلی از سرمایه‌گذاران نفعی نمی‌رسانند. می‌دانید که آموزش فوق‌تخصص‌های جراحی، از قبیل جراحی‌ترمیمی، رینوپلاستی یا جراحی فک‌وصورت بسیار بسیار گران است. در ایالات متحد آمریکا، از لحظه‌ای که دانشجویی وارد مدرسه طب می‌شود تا روزی که با مهارت و مجوز جراحی بینی فارغ‌التحصیل می‌شود، بسته به این که در کدام ایالت یا دانشگاه درس خوانده، باید بین چهارصد تا هفتصد هزار دلار از جیب پدرش یا جیب خودش – به صورت وام بانکی – شهریه بپردازد.

از نظر من، هیچ منعی ندارد که پزشکی محترم پول تحصیل جراحی زیبایی را از جیب بدهد و بعد اگر دوست دارد برود با تعرفه دولتی، جسم و روح بچه‌هایِ معصومِ جزغاله‌شده‌ی فاجعه‌یِ مرودشت را مرهم گذارد یا نه، با دستمزدهای کلان فقط و فقط سوپراستارهای سینما را از این که هستند خوشگل‌تر کند – به شرط آن‌که هزینه تحصیل و کسب مهارت جراحی را مالیات من و شما و سهم کودکان مرودشت از چاه‌های نفت نداده باشد. وقتی جامعه‌ای نه چندان ثروتمند از ضروریات خود می‌زند و درآمدش را صرف یاد دادن گران‌ترین مهارت‌ها به باهوش‌ترین آدم‌ها می‌کند، باید دید بهترین راه بازگرداندن این سرمایه‌گذاری چیست و باید دید که آیا عقل جمعی جامعه می‌پسندد که سرمایه‌گذاری و پس‌انداز روز مبادای‌اش، به جای تیمار هزار درد بی‌درمان شهروندان ضعیف‌الحال، صرف تراشیدن دماغ مردمان طبقه متوسط به بالای کشور شود.

نمی‌دانم به بحث‌مان ربطی دارد یا نه ولی رودولف ویرچوف، پدر علم آسیب شناسی پزشکی، یک بار در جایی نوشت «وظیف طب، تنها درمان بیماران منفرد نیست؛ اگر بناست علم طب به وظیفه بزرگ خود عمل کند، ناگزیر است که وارد حیات سیاسی و اجتماعی جامعه شود … پزشکان، در ذات خود، وکلای مدافع تهیدستان‌اند و نه فقط علاج بیماری‌های جسمی، که درمان امراض اجتماعی نیز بر دوش آنان است».

رسانه، درست همین جاست که به درد می‌خورد. رسانه است که باید صورت و مخرجِ کسر هزینه‌ها و منافع سرمایه‌گذاری و وظایف شهروندان را با وضوح و شفافیت پیش چشم‌شان بگذارد تا خودشان قضاوت کنند و تصمیم‌هایی عاقلانه‌تر و سنجیده‌تر بگیرند.

×××

 

اگر مثل من بچه‌ی کوچولو در خانه‌تان داشته باشید، حتماً شما هم به بهانه سرگرم کردن بچه، نشسته‌اید و بارها کارتون سه قسمتی شِرِک را تماشا کرده‌اید. هیولایی سبز و زشت‌رو و مهربان که برای خوشحال کردن زن‌اش و برای بستن دهان پادشاه و اهالی شهر خیلی‌خیلی‌دور، به دنبال اکسیر زیبایی جاودان می‌گردد و به صد مصیبت آن را در کارخانه معجون‌سازیِ فرشته نجات می‌یابد و از شادمانیِ صاحب شدن « دماغ شیک نوک‌دار» بال در می‌آورد. یک روز بعد، آنچه را که بسیاری از ما آدمیان هرگز نخواهیم آموخت، فرا می‌گیرد: زیبایی در درون ماست و در عشق و محبتی که هر روز نثار خانواده و دوستان‌مان می‌کنیم.

دیدگاهی برای این نوشته نیست.

پاسخ دهید