17 اردیبهشت 1387
دیوار
دکتر کاوس باسمنجی
- پدر جان، من قول میدهم که درست مثل شما بشوم.
- خاک بر سرت! ما میخواستیم خان قلی خان بشویم، ما شدیم؛ تو که میخواهی ما بشوی حیفنان هم نخواهی شد. برو بمیر!
خان مظفر و پسرش – مجموعه تلویزیونی باغ مظفر
اغلب همنسلانِ فیلمدوست من، فیلم «دیوار» [1980] اثر برجسته کارگردان بریتانیایی، آلن پارکر را دیدهاند که با الهام از و نیز با به کارگیری اشعار و آهنگهای آلبوم موسیقی همنام خودش، دیوار، کار گروه معروف پینکفلوید ساخته شده. دو فصلِ «شادترین روزهای زندگی ما» و «آجری دیگر در دیوار»، چه در فیلم و چه در آلبوم موسیقی، از استحاله شخصیت و فردیت در دانشآموزانی میگوید که به جان آمده از نظام آموزشی عقدهایپرورشان، یکصدا فریاد میزنند «ما تعلیم و تربیت لازم نداریم!» و بعد، نقابی یکسان بر چهره یکبهیک به درون دهانه چرخگوشتی عظیم فرو میافتند و از آن طرفِ چرخگوشت، طبیعتاً گوشتچرخکردهی دانشآموزان نوجوان بیرون میریزد.
صحنه، صحنه دلخراشی است و در بسیاری از کشورهای غربی نمایش عمومی آن و پخش رادیویی موسیقی آن ممنوع است. خود من از ته دل معتقدم که تعلیم و تربیت چیز خیلی خوبی است و فکر میکنم در طراحی این دو فصل مقادیر زیادی اغراق شاعرانه در کار شده تا با تاثیرگذاری هنری بر مخاطب، برخی و نه همهی اجزای دستگاه آموزشی انگلستان را نقد کند. صحنه خشنی است و دوست دارم که آن را هر چه زودتر به فراموشی بسپارم ولی نمیشود که نمیشود و هر سال دستکم یک بار دور و برم اتفاقاتی میافتد و پدیدههایی میبینم که بالاجبار مرا به یاد «شادترین روزهای زندگی ما» میاندازد. امسال، وظیفه بازآفرینی صحنه چرخگوشت و تولید این تداعی معانی را فربد، پسرخاله جوان همسرم، عهدهدار شده است.
فربد هجده سالاش است، محصل دبیرستان در رشتهی ریاضیفیزیک است و امسال باید در کنکور سراسری و دانشگاه آزاد و پیام نور و هفتهشت آزمون دیگر که اسمشان از خاطرم رفته، شرکت کند و در ماههای اخیر هر دفعه که میبینمش، بیاختیار حس میکنم که هیکل و قیافهاش شباهت عجیبی به گوشتچرخکرده پیدا کرده. هر چه به خود نهیب میزنم که این بندهی خدا، به غیر از خوندماغ شدنهای مکرر، چپ شدن چشم، قاطی کردنهای پیاپی، بیاشتهایی، اضطراب مداوم، پرخاشگری بیدلیل، بیخوابی بیوقفه، تب چهلودو درجهی شبانگاهی، تعریق سطلسطل سحرگاهی، لرزش دست و مورمور شدن پا، هیچ تغییری نکرده و اصلاً ایرادی ندارد و آدمی است عادی و سالم، شبیه به همهی هجده سالهها، باز نمیدانم چرا ولی مدام تصویر گوشتچرخکرده در ذهنام زنده میشود.
×××
فربد، تنها نیست. هر سال، حدود دو میلیون جوان ایرانی زور میزنند تا هر طور شده به جاده تحصیلات دانشگاهی پا بگذارند. از بیستوچهار سال پیش که من داشتم امتحان کنکور میدادم و بیست سال قبلاش که آزمون ورود به دانشگاههای دولتی، سراسری شد، قصه همین است و آنچه که عوض شده، نه حال و روز دانشآموزان در آستانه کنکور، که تعدادشان است. شعر «علی کنکوری» هم مال امروز و دیروز نیست و سیوسه سال از عمرش میگذرد. آنچه که تغییر کرده تصویری ذهنی است که نسل ما و پیشینیانمان از ته جاده در ذهن داشتیم. خاطرم هست که در آبان ماه 1363 که در راهروی دانشکده داروسازی دانشگاه تبریز ایستاده بودیم و با همکلاسیها گپ میزدیم، یکی از تازهدانشجوها پرسید: «راستی، در رشته داروسازی هم جایزه نوبل میدهند یا نه؟»
بیشتر ما خیال میکردیم اگر به صرف قبولی در کنکور قلههای علم و دانش را هم فتح نکنیم، حداقل آینده مالی و اعتبار اجتماعیمان را تا آخر عمر تضمین کردهایم. کمی طول کشید تا واقعیتهای سرسخت – اگر نگوییم تلخ و بیرحم – دنیای بیرون، این خوشباوریهای کودکانه را از ذهنمان زدود. تا به خودمان جنبیدیم، دریافتیم که در سلسله مراتب دنیایِ برنج سه هزار و پانصد تومانی، تیغ تیز بقال زرنگ کمسواد و بسازوبفروش بیسواد است که میبرد، نه شمشیر مرصع کُند مدرک دانشگاهی ما و نوبل توی سرمان بخورد، باید روزی دوازده ساعت جان بکنیم تا پروتئین و کالری و صدالبته، پول کلاس کنکور بچههایمان را به هر مشقتی که هست، جور کنیم.
نوجوانان و کنکوریهای امروز، آخر و عاقبت ما جوانان سابق و تیر به سنگخوردهی خان مظفرها را با چشم عبرتبین و عبرتنگیرشان میبینند و باز فکر میکنند که قبول نشدن در کنکور آخر دنیاست. عمده تقصیر، از ما آدمبزرگهاست. تکتک ما باید از خجالت آب شویم که دختری هجده ساله یا پسری نوزده ساله در خلوت به دوستاش میگوید که اگر در کنکور در فلان رشته قبول نشود، رگاش را خواهد زد. دو دهه تمام، ماده خامی به نام شخصیت کودک و نوجوان را در جامعهمان طوری ورز میدهیم که هجده سالهها دیده بر روی عاقبت عمو و داییشان میبندند: همان عموی مهندسشان، که با چهل سال سن هر ماه سیصدوهفتاد هزار تومان حقوق میگیرد و همیشه لَنگ اجاره خانهاش است و همان دایی دکترشان، که در سیوپنج سالگی، با زن و دو بچه و با دستمزد ماهانه سیصد و سی هزار تومان دستیار تخصصی جراحی است و هنوز توی خانه بابایاش زندگی میکند. کاری میکنیم که توهم پرنده کوچک خوشبختیِ پذیرش در دانشگاه در ذهن و روحشان رسوب کند و وقتی کار از کار گذشته و نوجوان کنکوری شب امتحان تب و تشنج میکنند، تازه یادمان میافتد که باید با واقعبینی بیشتری با کوچکترها حرف میزدیم. نمیدانم چه کسی به ما این حق را داده که با آموزههای عتیقهمان، مستقیم و غیر مستقیم، برای دیگران تصمیم بگیریم. «پسرِ خاله عزت را نگاه کن؛ خجالت نمیکشی؟ هفت دفعه کتاب آزمون جامع آیندهسازان دانشپژوه را دوره کرده و توی ابله هنوز داری در جا میزنی! فردا فوقدیپلم آجرپرتکنی هم قبول نمیشوی و من دیگر نمیتوانم سرم را جلوی خاله عزت بلند کنم.» آن بیرون و خارج از دایره تنگ چشموهمچشمیهای ما درسخواندهها، فرزند برومندِ دیپلم ردّیِ اصغرآقا قصاب، سوار بر بنز کوپه مدل 2008 دارد به ریشمان میخندد.
×××
یک چیز دیگر هم در جهان معاصر عوض شده و آن هم، هزینههای آماده شدن برای حضور در کنکور است. در عصر ماقبل تاریخ ما، خرج آمادگی برای شرکت در کنکور عبارت بود از خرید شش جلد کتاب و ثبت نام در کلاس کنکور خوارزمی که تقریباً هر کسی با هر وسعی از پساش بر میآمد. امروز، کاسبکارانی تیز و بز که با مدرک تحصیلی لیسانس، لقب استاد یدک میکشند، سوار بر ماکسیما و پرادو به در خانهتان میآیند و برای هر ساعت تدریسِ قلق تست زدن صد هزار تومان وجه نقد تلکهتان میکنند و در روزهای منتهی به آزمون، روزی سهچهار فقره از این موجودات را باید در خانهتان پذیرایی کنید. البته که قصور از این مخلوقات نیست: من و شما هم اگر بودیم، از همین آب گلآلود – آبی که خودمان گلآلودش کردهایم – ماهی میگرفتیم.
اینهمه تلاش و جنگ اعصاب و هزینه به بار که بنشیند، چه میشود؟ نوجوانمان با کامیابی وارد رشته پزشکی یا حقوق دانشگاه تهران میشود و چند سال بعد متوجه میشود که طب را دوست ندارد و میرود روی صحنه تئاتر شهر، آواز میخواند و چهچه میزند یا مدرک حقوق را ول میکند و در زیرزمین خانه مادری، ترشی لیته و مربای شقاقل درست میکند و در مغازه پدری به خلقالله میفروشد. و این تازه بهترین اتفاقی است که میتوان بیفتد. پزشک افسردهی اُپراتور کامپیوتر و مهندس از زندگیسیرِ مسافرکش کم نداریم. کنکور ما آنچه را که باید، در نوجوان نمیسنجد و نمیتواند بسنجد و چون کنکور ما از تشخیص استعداد و توان و انگیزهی لازم احراز حِرف و مشاغل گوناگون در نوجوانان عاجز است، درآمد خودمان و پول مملکت را آتش میزنیم و هر سال، مقادیر معتنابهی سرکوفتهی پشتکنکوری و سرخوردهی فارغالتحصیل تحویل اجتماع میدهیم.
×××
این دور باطل و این دیوار بلند کنکور را روزی در هم باید شکست و این «شادترین روزهای زندگی ما» و زندگی فربد را پايان باید داد؛ پای سلامت عقلی بچههای ایرانی در میان است. این را خیلی وقت است که همه مسوولان نظام آموزشی کشور میگویند اما گاهی نباید به انتظار دولتمردان نشست. سست کردن پی این دیوار با خود ما خانوادههای ایرانی است و دست کشیدن از چشموهمچشمی با خاله عزت شاید گام اول باشد.
