17 خرداد 1387
سایههای فراموش شده نیاکان ما
دکتر کاوس باسمنجی
رییس جمهور، معاونان رییس جمهور، وزیران و کارمندان دولت نمیتوانند بیش از یک شغل دولتی داشته باشند و داشتن هر نوع شغل دیگر در موسساتی که تمام یا قسمتی از سرمایه آن متعلق به دولت یا موسسات عمومی است و نمایندگی مجلس شورای اسلامی و وکالت دادگستری و مشاوره حقوقی و نیز ریاست و مدیریت عامل یا عضویت در هیات مدیره انواع شرکتهای خصوصی، جز شرکتهای تعاونی ادارات و موسسات برای آنان ممنوع است. سمتهای آموزشی در دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی از این حکم مستثنی است.
اصل 141 – قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
باورم نمیشود که بیست سال گذشته. انگار همین دیروز عصر بود. روی پلههای دانشکده داروسازی تبریز ایستادهام. انتظار دوستی را میکشم که قرار است بیاید و جزوه شیمی آلی پیشرفتهاش را به من قرض بدهد. دستی روی شانهام میخورد. بر میگردم. استاد فارماکولوژیمان است. دکتر مرتضی ثمینی. بی حتی یک تار موی سفید در سرش. «باسمنجی، هممسیریم؛ اگر خانه میروی برسانمت.» نهایت ادب و بزرگواری معلمی دانشمند، در حق دانشجوی یک لاقبای اتوبوسسوارش. «متشکرم استاد، منتظر یکی از بچهها هستم.» ساعتام را نگاه میکنم. یکربع به پنج بعد از ظهر است. شوخی میکنم. «استاد، امروز زود تشریف میبرید!» میخندد. «شب خانه مهمان داریم. باید بروم خرید.» میرود.
پنجرههای دانشکده را نگاه میکنم. چراغ اتاقهای برزگرجلالی، شادروان فرید، افشار، زرینتن، مرحوم آدرنگی، اسکویی، بغدادچی و باقی استادانمان روشن است. تا پاسی از شب هم روشن خواهد ماند. از هشت صبح آمدهاند. معلوم نیست کِی به خانه باز خواهند گشت. کسی حضور و غیابشان نمیکند. جرات دارید جلوی هر کدام از ساکنان اتاقها اسم کار دوم یا تاسیس داروخانه بیاورید. بهشان بر میخورد. حداقل یک ماه با شما قهر میکنند. سلامتان را با سرسنگینی جواب میدهند. «این دیگر چه جور دانشجوی بیسواد خرفتی است که نمیفهمد جای استاد دانشگاه فقط و فقط یک جاست: دانشگاه.»
×××
بیست سال گذشته. ساعت دوازده ظهر است. از پلههای دانشکدهای در تهران بالا میروم. با دکتر جامعالمعارف وعده دیدار دارم. همان رفیقی که دویستوچهل ماه پیش – باورتان میشود؟ – جزوه شیمی آلی برایام آورد. درساش خوب بود. دستیار شد. خارج رفت. پیاچدی گرفت. برگشت. سالهاست که استخدام دائم و هیات علمی دانشگاه است. متخصص بلامنازع رشته مگالوستولوفارتولوژیِ شبهبالینی است. صدوهفتادوسه پایاننامه دوره عمومی و شصتوپنج پایاننامه دوره تخصصی را راهنمایی کرده. عضو شورای سردبیری یازده مجله داخلی و رییس موسسه تحقیقات نانوکاسیافیستولاماتیک است. چندی است مشکل مگالوستولوفارتولوژیکِ شبهبالینی پیدا کردهام. به هزار ضربوزور از منشی بخش، وقت ملاقات با دکتر جامعالمعارف گرفتهام.
لبخند منشی بخش به گرمی یخ خشک است. «مجمع فوقالعاده شرکت تاپتوپتیپدارو، نشست اضطراری اعلام کرد. میدانید که آقای دکتر مدیرعامل شرکت هستند و بدون حضور ایشان، نشست معنی نداشت.» وا میروم. ساعت هنوز دوازدهونیم هم نشده. «میشود در برنامههای آقای دکتر یک جای خالی دیگر پیدا کنید؟» پشت چشم نازک میکند. تقویم را ورق میزند. «ببینم؛ شنبهها ساعت یازده میآیند و دو ساعت تدریس میکنند. دوشنبهها از ساعت نه تا دوازده، دستیارهایشان را نصیحت میکنند. ریاست شرکت تاپتوپتیپدارو، تدریس دانشگاه آزاد، مشاوره به معاونت توسعه مدارج و ارتقای مدارک در خصوص صادرات عرق خارشتر بازپدید و واردات تخمعنّاب تراریخته، هیات امنای موسسه فقیرنوازانِ بدونمرز، همایش مشورتی صنعت زیستفنسنتدرمانگران نواندیش، هیات رییسه مجتمع پزشکی بیماردوستان پولستیز. این هفته که هیچی. هفته بعد، استاد دبیر علمی و سخنران افتتاحیه گردهمایی بینالمللی متافیزیکوتئولوگوکوسمولونیگولوژی هستند. هفته بعدترش، مهمان افتخاری کنفرانس منطقهای شبیهسازی شتر دوکوهانه در بیمارستان ایرانیان دوبی خواهند بود. هفته بعدترترش، باید مقالهی مقایسه آثار تراتوژنیک ملکول نوترکیب امکا-0518 بر تخمدان بومغلطان آفریقایی با عوارض ایاتروژنیک زهر هلاهل در مخچهی آفتابپرست کرانهی آمازون را در سمینار تازههای همهچیز از همهجا در کشور جابلقا و جابلسا ارائه کنند.»
از رو نمیروم. ناامید شیطان است. «شبها چطور؟ میشود بعد از غروب آقای دکتر را پیدا کرد؟» لبخند تصنعی منشی به اخم بدل میشود. «فکر نمیکنم درست باشد که برای کار دانشگاهی، در داروخانه شخصی آقای دکتر مزاحم وقتشان شوید.» استیصال مرا میبیند. بر سر لطف میآید. برای بیستوهشت روز دیگر اذن مراجعه صادر میکند. چهار هفته میگذرد. همان جا ایستادهام. منشی عوض شده. «عجب! خبر نداشتید که همین الان مراسم معارفه آقای دکتر به عنوان مدیرکل اداره صادرات و وارداتِ معاونت توسعه مدارج و ارتقای مدارکِ وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی دارد انجام میشود؟»
نزدیک است به گریه بیفتم. «اگر محبت کنید و از سرکار خانمی که چند روز پیش اینجا تشریف داشتند بپرسید…» منشی تازه، آب پاکی را روی دستام میریزد. «دیگر تشریف ندارند. استاد ترتیب انتقال ایشان را به وزارت دادند و از امروز صبح، رییس دفتر آقای دکتر در وزارت هستند.» حرفی برای گفتن مانده؟ «سرکار خانم، بنده از شما و همکارتان فقط یک خواهش عاجزانه دارم. چنانچه روزیروزگاری دست تقدیر شما را همصحبت مادرزن من کرد، بالاغیرتاً از هنرها و قابلیتهای آقای دکتر جامعالمعارف چیزی به ایشان نگویید. خدا به من رحم کند اگر مادر عیال بفهمد که همکلاسیهای سابق من یکنفری این همه استعداد دارند و منِ بیعرضه یک کار بیشتر ازم ساخته نیست – آن هم نه خیلی خوب. شاید زنام را وادار به طلاق نکند، ولی دستکم مهریه دخترش را به اجرا خواهد گذاشت و تا آخر عمر سرکوفتام خواهد زد.» کفایت مذاکرات اعلام میشود.
سه ماه میگذرد. دست تقدیر، از آستین مراسم رونمایی چاپ پنجاهوسوم رساله «سطوحالمقدمات و بطونالموخرات فی عجایبالحجامه و غرایبالزّالو» بیرون میآید و به هنگام صرف ناهار، من و دکتر جامعالمعارف را دوسه دقیقه کنار هم مینشاند. «جامع، مگالوستولوفارتولوژیِ شبهبالینی من خودبهخود خوب شد. ولی مرگ من چی شده؟ تو که اهل کار دولتی نبودی.» خون به گونههای جامعالمعارف میدود. سرش را با فروتنی پایین میاندازد. با شرمی لطیف، که دوشیزهای هجدهساله و چشموگوشبسته را در آیین خواستگاری به یاد میآورد. «تو بمیری راضی نبودم. به من تکلیف شد». دلام برای جامعالمعارف کباب میشود. «انصافاً حیف است که باید چند سال درس و پژوهش و مقاله و دانشگاه را ول کنی.» مطابق معمول، اشتباه کردهام. «تدریس و تحقیق که سر جای خودش باقی است اما ناچار شدم فعلاً مدیرعاملی تاپتوپتیپدارو را رها کنم و برای داروخانهام مسوول فنی بیاورم. حقوق وزارت هم که چنگی به دل نمیزند و جان تو مابهالتفاوت این تکلیف، ماهانه نودوسه هزار تومان به ضررم تمام شد. بقیه مسوولیتها هم که از خیلی قبلتر به من تکلیف شده بود و نمیتوانستم ولشان کنم. تکلیف است دیگر، متوجهی که؟» البته که متوجهم. نوبت به نطق دکتر جامعالمعارف میرسد. رابطه میان رشته تخصصیاش با موضوع بحث، به همان نزدیکی تولید انرژی هستهای و کاشت بادنجان دلمهای است اما جامعالمعارف چنان غرّا در فواید زالو و حجامت داد سخن میدهد که انگار خودش و دودماناش، جد اندر جد، بر گردهی حاجتمندانِ شقاقلوسگرفته بادکش میانداختهاند.
×××
از هفت سکاندارِ در قید حیاتِ نظام سلامتِ جمهوری اسلامی ایران – زرگر، منافی، مرندی، فاضل، ملکزاده، فرهادی، پزشکیان – هیچکدامشان در استخدام ستاد وزارت نبودهاند. منافی، از بخش خصوصی آمد و به بیمارستان مهر بازگشت. مابقی از دانشگاههای علوم پزشکی آمدند و به همانجا بازگشتند. عجیب نیست. وزیر، همه جای دنیا شخصیتی است سیاسی و آمدورفتاش به وزارت، تابع همخوانی پیشینه و تفکرش با رییسجمهور وقت و برنامههایاش. همین است که هست. وزیر، چه وزیر بهداشت و چه وزیر تعاون، چه ایرانی و چه خارجی، از بیرون به وزارت میآید. چند سالی میماند و از وزارت میرود. در ایران، اکثریت قریب به اتفاق معاونان وزرا نیز چنیناند. از بیرون به وزارت میآیند. درست به عکس اکثر کشورهای توسعهیافته که در آنها معاونان وزیر، کارمندان بلندپایه، خوشنام و پرسابقه ستاد همان وزارتخانهاند. در این رفتار، خوب یا بد، فرقی بین وزارت بهداشت و وزارتخانههای دیگر دولت ما نیست.
وجه افتراق وزارت ما و بقیه وزارتخانهها، این است که بر خلاف سایر وزارتخانهها، ردههای مدیریتیِ از معاون وزیر به پایین هم، در استخدام ستاد وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی نیستند. امروز، ریاست بیستوچند ادارهکل و سازمان و شرکت و مرکزِ کلیدی وزارت، بر عهده کسانی است که سه سال پیش در چنین روزهایی نه در ستاد وزارت، که در جاهای دیگری کار میکردند. سوءتفاهم نشود. صحبت از سه سال اخیر یا مَنِشی مختص دولت نهم یا بیاعتمادی وزیری معین به قابلیتها و ظرفیتهای کارمندان وزارتخانهی محل خدمتاش نیست. چهار، هشت یا دوازده سال پیش هم قصه جز این نبود.
دو دهه است که مدیران میانی به بالای وزارت ما وارداتیاند. با تغییر وزیر به وزارت میآیند. با عوض شدناش از وزارتخانه میروند. صدور کالایی به اسم دکتر جامعالمعارف به آشفتهبازار مدیریتی وزارت، استثنا نیست. قاعده است. در این بیست سال، هیات علمی دانشگاههای علوم پزشکی، منبع لایزال صادرات مدیر برای احراز سِمَتهای محوری وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بودهاند. جامعالمعارف مُشتی از خروار است. از یک خروار آدمهایی دائمالریاست و منتظرالمعاونت، که به اتکای عضویتشان در هیات علمی دانشگاهها، از مدیریت این شرکت بخش عمومی به ریاست آن موسسه خصوصی و از هیات امنای این نهاد خیریه به مدیریت آن یکی مرکز وزارتی سبکبال پر میکشند. ماده 141 قانون اساسی، آزادراه پهناور چندشغلگی مادامالعمر را به سخاوتمندی برایشان هموار کرده است.
این نبود آنچه واضعان قانون اساسی میخواستند. باور کنید. آنقدر پیر هستم که مشروح مذاکرات خبرگان اول را با جزییاتاش به خاطر بیاورم. همه قبول داشتند که دو و چندشغلگی مدیر دولتی بد است. ناعادلانه است. ممنوعاش باید کرد. نمایندهای دلسوز حجت آورد که استثنا باید قایل شد. برای روز مبادا. شاید اقتصاددانی برجسته پیدا شد که صلاح است همزمان با تصدی وزارت امور اقتصادی و دارایی، محفوظاتاش را به دانشجو انتقال دهد. شاید فیزیکدانی یافتیم که احراز معاونت وزارت علوم نباید تحقیقات بنیادیناش را نیمهکاره گذارد. حرف از استثناهایی بود واقعاً استثنایی، برای گرهگشایی از کلافهای سردرگم گرفتاریهای ملّی. نه راه گشودن بر تکثیر نسلی از موجوداتی دوزیست که به آچار فرانسه یا بازیکن لژیونر وزارت بدل خواهند شد. بحثِ احترام به دانش بود و تداوماش. نه پشتیبانی از مردمانی که قرصومحکم و بیهراس از قانون، به صندلیهای رفیع مدیریت خواهند چسبید و هر سه سال یکبار، محض خالی نبودن عریضه و صرفاً برای تکمیل پرسشنامه ارتقای هیات علمی، مقالهای مینویسند یا مینویسانند. مقالهای که در پنجاه سال آینده، جمعاً دو نفر در زنگبار خواهد خواندش و کلاً یکنفر در مالدیو استناد خواهد کردش. خواست خبرگان اول، کَلِمهالحق بود. یُرادُ بِهَاالباطِل از آب در آمد. از آب در آوردیمش.
×××
سطح و عمق توان کارشناسی و فنی ستاد وزارت ما، چنان که باید، خوب نیست. نباید هم باشد. نمیتواند باشد. جوانی بیستوششهفت ساله به ستاد وزارت میآید. با موهایی پُرپشت و پَرکلاغی. با هزار امید و آرزو و جاهطلبی سالم. کتاب میخواند. انگلیسی یاد میگیرد. طرح تحقیقاتی مینویسد. ترجمه میکند. پانزده سال میگذرد. کچل شده. از خرمن موهای مشکی چیزی نمانده جز چند شوید خاکستری روی شقیقههایاش. بالاترین رده خدمتیاش، معاون مسلوبالاختیارِ فاقدِ حقامضایِ اداره صادرات و وارداتِ معاونت توسعه مدارج و ارتقای مدارک بوده. به مدت سه ماه. هشتصدوسی هزار تومان در ماه حقوق و مزایا میگیرد. ماهی چهارصدوده هزار تومان قسط وام مسکن میدهد. گاهی به سهمیه مرغ منجمد تعاونی ستاد وزارت میاندیشد. حوصله فکر کردن به علم و دانش ندارد. حال کار پژوهشی ندارد. پیرارسال، خواست در یک دوره امپیاچ ناقابل ثبت نام کند. گفتند باید یک سال مرخصی تحصیلی بگیری. گفتند آن یک سال را باید با حقوق پایه سر کنی. با ماهی سیصد هزار تومان. از خیرش گذشت.
در این پانزده سال، انواع و اقسام جامعالمعارفها آمدهاند و بر جوان بیستوهفت ساله سابق ریاست کردهاند. چپ و راست و میانهرو و غیرسیاسی. خامه روی کیک سفرهای آموزشی خارجی را خوردهاند. جعبه خالی کیک را به جوان سابق بخشیدهاند. پایگاهشان را در دانشگاه، البته، حفظ کردهاند. هر وقت هوس کردهاند، به خرج دانشگاه به فرصت مطالعاتی یا فلوشیپ رفتهاند. دلشوره پول نداشتهاند. ایستگاه مینیبوس سرویس اداره را بلد نیستند. اعتبارات و خاصهخرجیهای خارج از شمول قانون محاسبات عمومی، جبران فداکاری و به وزارت آمدنشان را کرده. شبکه روابط حرفهای و اجتماعیشان هر روز گسترده و گستردهتر شده. شرکتهایی که به روزگار دوری از وزارت برشان حکم میرانند، بزرگ و بزرگتر شده. پاداشهای چربوچیل هیات مدیره، جور عقبافتادگیهای دوران تکلیف را کشیده. تکلیف ضرورتاً چیز بدی نیست، اگر در رشته مگالوستولوفارتولوژیِ شبهبالینی عضو هیات علمی دانشگاه باشید.
×××
همه بازندهایم. پیش از همه وزارت. وزارتی که مدیریتاش حافظه تاریخی ندارد. نمیتواند داشته باشد، وقتی مدیرش کارمند وزارت نیست. وقتی مدیر دو سال برای تفنن و تنوع به وزارت میآید. برای کسب شهرت داخلی. برای اخذ بورس تحصیلی خارجی. سه ماه بعد، دغدغههای وزارت را از یاد میبرد. فوقاش. وزارتی که درها را به روی پیشرفت کارکنان ستادیاش بسته. وزارتی که منتظر است منجیانی از بیرون، بازیکنانی قرضی، بیایند و برایاش شقالقمر کنند و گل طلایی بزنند. وزارتی که به استعداد کارکناناش معتقد نیست. که انگیزه و اعتماد به نفس را در کارکناناش کشته. که به مگالوستولوفارتولوژیِ شبهبالینی بیش از تواناییهای کارشناساناش اعتقاد دارد.
دیر نشده. جامعالمعارفها زیاد نیستند. هنوز. پلک به هم بزنید، زیاد خواهند شد. چندشغلگی و چنددرآمدی بودن جامعالمعارفها، کموسوسهای نیست. در چشم همقطاران دانشگاهیِ جامعالمعارفها. در عصر برنج چهار هزار تومانی. سایهای بیش، از نیاکان نه چندان دور جامعالمعارفها در دانشگاهها نمانده. از مرتضی ثمینیها. نجنبیم سایهشان هم از یادها خواهد رفت. مگالوستولوفارتولوژیِ شبهبالینی جای هنر و تجربه مدیریتی را خواهد گرفت. نسل اصیل پیشینیان ابتر خواهد ماند. سکه پسینیانِ ناخلف رونق خواهد گرفت. تهمانده سایه نیاکانمان رنگ خواهد باخت. نیاکانی که تا ساعت هشت شب در دانشگاه میماندند. باورم نمیشود. باورم نمیشود در عرض فقط بیست سال کوتاه، نژاد نیاکانمان منقرض شود. باورم نمیشود که ساعت یک بعد از ظهر، نتوان استاد دانشگاه را در دانشگاه پیدا کرد. «چه کسي خواب مرا آشفته کرد؟ چه کسي اسباب بازي مرا گرفت؟ چرا بايد بزرگ شد و خود را چنين تنها يافت؟»××
× عنوان این یادداشت را از نام فیلمی به کارگردانی سرگئی پاراجانوف [1990-1924]، هنرمند ارمنی، ربودهام.
×× عنصر نامطلوب؛ رژی دبره [ترجمه مرتضی هدی]. نشر نو. 1367. تهران.
